تبليغاتX
ما بچه مدرسه ای هااااااااااا

ما بچه مدرسه ای هااااااااااا

.........

بچه ها اینایی که همه میگن رز و باور ندارن اصلا دیگه به من ربطی نداره یا راسته یا دروغ

اصلا دیگه برام اهمیت نداره  یا دروغه یا نه

یا اصلا و جود داره یا نداره ترخدا بس کنید دیگهه من هر روز یه چیزی می شنوم

حالا هم که به گفته بعضیا مرده

مرده هم که زنده نمیشه پس بیخیال اون دختر من تو اپ بعد چیزایی و میگم که بفهمین و عکسایی نشونتون میدم

از همتون مرسی منم خودم دیگه باورش ندارم

ارشیایی هم وجود نداره و رز ی هم وجود نداره همینو بس


سلام دوستای خوشگله من؟؟

خوبید؟؟

متاسفانه یکی از بهترین دوستام جمعه  از این دنیا رفت

اونی که این داستانو نوشتتتت

رز(فرزانه دختر خاله کامی و هومی)

از همین جا به خانوادش و کامران و هومن تسلیت میگم..میدونم جاش خوووبه و از این بابت خوشحالم

دختر خوووبی بووود حیف که رفت

روحش شاد از همین جا هرکی میخونه براش یه فاتحه بخونه لطفااا

چه خبرا؟ چی کارا می کنین با گرما؟؟؟؟؟

این اپ ماله داستانه و همینطور عکسایی خووشگل

امیدوارم لذت ببرین

خوب پس بزن بریم

هومن جووون

 

خوشگل

مانلی جوون هووومن جوون و سوگند جووون

آخییی

خوشگلل خانوووم

بنفشه جوون و صبا و اوا (دختر خواهراش)

 

وایی من فدات بشم

بوووس

فداتون...

وای نگاه کن چه جووری داره نگاه میکنه؟؟؟ خیلی خجالتیهههانشاالله

صد ساله بشی...ارزو یادت نره عشق من

اخی من تاحالا ندیده بودم از این رنگ بپوشهژ

حالا بریم سراغ داستانی که رز نوشته

 

بعد باهم كلي برف بازي كرديم

 

بعد از جریان برف بازی دیگه نه کامران و دیدم نه کتی و ...چون میرفتم همش دانشگاه ولی با خاله اینا در ارتباط بودیم  به مامان بابام هم چیزی نگفتم . نمی دونم درست بود کارم یا نه . صبحا شرکت بودم و عصرا دانشگاه ..خر خونی میکردم. اینقدر در کارام غرق بودم که گذشت زمان و حس نکردم .

تا اینکه یکی از دوستای مشترک من و کتی اینا که اسمش ازیتا بود مارو به یه مهمونی دعوت کرد ... در درونم یه احساس کشمکشی بوجود اومده بود هم می خواستم کامران  و  تحویل نگیرم هم می خواستم باهاش باشم . داشتم دیوونه می شدم .

 تو مهمونی رفتارمون یه کمی بهتر شده بود . شبش داشتم پالتوم و می پوشیدم که دیدم کامران داره نگام میکنه . – چیزی شده کامران  خان – نمیشه این خان رو نگی ؟- کامران – بله؟- چیزی شده؟ - نه زود باش دیر شده- خب دارم میرم دیگه- پس من برم ماشین و روشن کنم .

 

تا خواستم بگم نه خودم میرم صدای بسته شدن در ورودی و شنیدم

 

هومن – می بینم که ستاره ی بخت کامران  نو ظهور شده – ببین پسر خاله یکی داداش تو رگ خواب منو می دونه یکی خودم ..

 

هومن  خندید- تو در هوش کامران شک نکن . ایشالله قسمتت بشه بیای اتاقش و ببینی ... درو دیوارش  عکس پرنسس –پرنسس؟- تو دیگه  -من؟- اره بدو که اون   منتظره . – اهان فعلا بای باي – بای زن داداش .

 

فرصت نکردم جوابشو بدم دیدم کامران داره برام بوق میزنه سوار ماشین شدم – زحمت شد- اوه اره خیلی!!!!-متلک می گی؟ - من؟ به تو .. نه  ... رز – بله؟ - تو چرا اینقدر دوری – جانم؟- منظورم اینه که ادم راحت بهت نزدیک نمی شه؟ - نمی دونم پسر خاله   .... شاید به خاطر یه بی صفت – کی؟ - کسی که تمام عشق خالصانم و به بازی گرفت . کسی که منو خورد کرد ..شکوند میفهمی ؟ سرشو تکون داد . –و به خاطر همون ادم تو از همه پسرا بدت می یاد نه؟- می ترسم ازشون . – می دونی که؟- همشون مثه هم نیستن؟!!!... می خوام خودم اینو تجربه کنم – این یعنی وظیفه منه – از عهدش بر میای؟ - به من اعتماد کنین سرورم . خندم گرفت – کامران تو چقدر صادقانه حرف می زنی.... –بابا شرمنده شدم ...هر وقت که حالت خوب بود برام  میگی این بی صفت چی کارت کرد؟ - اره ....

 

رسیدیم خونه ... – ممنون کامران - به خاله اینا سلام برسون – بگم از طرف؟ - یه    ادمی که دخترشون و می خواد بد بخت کنه – اهان باشه ....... بای بای عزیزم     – بای...

 

فردا عصر که از دانشگاه بر میگشتم دیدم کامران برام بوق میزنه – هی رز بیا بالا – ممنون می خوام پیاده برم . –میگم بیا بالا کارت دارم – ممنون دیگه- دلت تنگ   می شه ها – وا سه چی؟ - من 2 ماه نیستم دارم میرم .- نه بابا – خودت خواستیا  –اره – باشه باي بای رز ..-هی اقاهه فکر نکن من شکست می خورم . –اره؟ ع می بینی .. نبینم زنگ بزنیا- نامرده اونی که به تو زنگ بزنه ...

 

کامران  گاز داد و رفت . همین که از سر پیچ خیابان پیچید دلم براش تنگ شد .   برای چی دلتنگش شدم نمی دونم . اخه من چرا دلم باید براش تنگ بشه ؟ 2 ماه     اومد و رفت و من هر ثانیه بیشتر براش بی تابی می کردم . خیلی وقتا بهش زنگ    می زدم اما تا  می گفت الو قطع می کردم . تمام اتاقم شده بود عکسایی که از   کتی گرفته بودم . یعنی من عاشق شده بودم ؟ نه رز عاقل باش این چه حرفیه که    می زنی؟ عشق کدومه؟ ببین باز دوباره خودتو اسیر یه پسر کردی از کجا معلوم      اینم مثل اون نباشه؟

 

تا اینکه یه شب دل و به دریا زدم . زنگ زدم به موبایل کامران . بعد از سه تا بوق برداشت – می دونم که رزی سلام – ااااا کامران  تویی سلام ... ببخشید . میخواستم یکی دیگه رو بگیرم اشتباهی تورو گرفتم . – جدی؟ کیو؟- کتی و – تو که همین یه ربع پیش باهاش حرف میزدی... –اشکالی داره؟ - اینکه به من زنگ زدی؟ - نخیر اینکه    می خوام بازم باهاش حرف بزنم . –پس قطع می کنم به اون زنگ بزن . – نهههههههههههههههههه- جونم؟ - چیزه .. یعنی .. به هومن سلام برسون – چشم .. راستی بهم ثابت کردی که دختری ... بای – باااای

 

دوهفته بعد کامران  اومد ... من مثله مجنونا شده بودم هیچکی منو نمیشناخت ..      با کتی رفتیم فرودگاه و از اونجا با تعارف هومن  که منم با کله قبول کردم رفتیم  خونشون .. اونجاام کلی با کامران کل کل کردیم ... اما اوجش زمانی بود که کامران سوغاتیا رو داشت می داد .. یه کیسه به کتی  داد و به خاله و باباشونم نفری   دوتا کیسه بعد یه کیسه هم گذاشت رو پای من – اخی کامران اونجا به یاد من    هم بودی نه؟

 

هومن- هر 24 سا .... ااااااااااااااااااااعتیییییییی .. ؟

 

کامران – نه دیدم گفتم به دردت می خوره- اخی در هر صورت ممنونم ...- خواهش    می کنم

شب هم کامران  منو رسوند خونه .فردا صبحش به طور غریزی همون تی شرتی رو پوشیدم که اون  برام اورده بود . رفتم دانشگاه . داشتم ناهار می خوردم که دیدم تلفن زنگ زد . –سلام رز- ااا کامران  تویی؟ سلام – خوبی؟-اره مرسی تو چطوری؟ -چه  تی شرته بهت میاد ..

 

با تعجب دورو برم و نگاه کردم – تو از کجا می دونی؟ -از پنجره بیرون و نگاه کن . برگشتم و از پنجره بیرون و نگاه کردم دیدم که رو نیمکت پارک نشسته و دست تکون می ده .. مثله برق دوییدم طرفش ..اما فوری خودم و کنترل کردم . – چه با سرعت اومدی دلت تنگ شده بود واسم؟!!!!!! من می دونم اون دلت برای من میره – نخیر –     رز لجباز .. بیا بشین اینجا . –کناره تو؟ عمرا. –واقعا لقبت برازندته ..اومدم دنبالت با هم بریم بیرون  - چون تو دانشگاه کار زیادی ندارم قبول می کنم . یعنی اگه کاری داشتی نمی یومدی؟ - معلومه – پس شانس با ما یار بوده . – پس چی  -اگه زنم بودیا.... – شتر در خواب بیند پنبه دانه .. – ما شدیم شتر ؟ - برازندته – شیطنت نکن سوار شو .

من دختر خالتمااااااا

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم . اخه کامران کنارم بود .

کامران - کجا بریم؟ -خونه ی ما دیگه . –خنگ اومدم دنبالت با هم بریم بیرون اون وقت میگی بریم خونه خودمون؟ - خودتی دوما خونه کسی نیست می تونم سنگام و باهات وا بکنم – هومن کجایی که ببینی داداشت دیگه کاملا از دست رفت – چی؟ - هیچی با شیکمم بودم بریم .

 

رسیدیم خونمون . مامانم خونه بود  . کامران  در گوشم گفت : که کسی خونه نیست دیگه؟ -توقع داری من تورو به خونه ای که که کسی توش نیست دعوت کنم ؟ -فکر می کنی من قبول می کنم؟ - موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش میبست .

 

اروم موهامو کشید منم پاشو لقد کردم . مامانم با  دیدن کامران کلی خوشحالی کرد .چون هر  چی باشه خواهرزادشه و به کامی علاقه ی بخصوصی داره. اون نشست تو حال که من رفتم بالا تا لباسم و عوض کنم . بعد از چند دقیقه کامران در زد – بله؟ -    می تونم بیام تو ؟ - اره ...

 

درو باز کزد اما میخکوب موند –رز ...... اینجا اتاق توئه ااا؟ -اره – اینا عکسای منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تمام اتاق پر بود از عکسای کامران .  هر جایی که میدیدی عکس کامران بود ... رو تخت پر از  نامه هایی بود که برای کامران توي این دو ماه نوشته بودم . –اامممم .. – رز اتاق خودته؟ - .. اره – اینا چی ..

 

و رفت به طرف نامه ها ... من یهو شیرجه زدم سعی کردم همه رو جمع کنم اما اون     فرز تر بود یکی رو برداشت – نه کامران  نخونش ... – اولش اسم منه – اره بیخیال نخونش – می خوام بخونمش .

 

دویید منم دنبالش ... رفتیم تو حیات سوار ماشین شد . درو قفل کرد و بعد با خیال راحت شروع کرد نامه رو خوندن ..

 

تقریبا شب شده بود و حیاط خونه خنک بود . از صدا های توی خونه تشخیص می دادم که بابام هم اومده .

 

گریه م گرفته بود . بعد از اینکه کامران  نامه رو خوند از ماشین پیاده شد . حالم غیر قابل وصف بود  . هم تخلیه شده بودم هم عصبانی ... هم اینکه نمی دونستم کامران  واقعا چه بر خوردی می کنه باهام .

-خوندیش راحت شدی؟ - اره ... – كوفته  – تو که اینقدر قشنگ می دونی عشق چیه عاشقی چیه ... چرا اینقدر منو عذاب می دی ؟ - اه ولم کن بابا – رز .... رز   

 

کامران  دنبالم دویید و بازوهام و گرفت . منو برگردوند طرف خودش. –رز به من نگاه کن ... سرت و ننداز پایین به من نگاه کن ... میگم سرتو بیار بالا می خوام صورت خوشگل  تو ببینم .

 

سرم و بلند کردم .. همه وجودم می لرزید. زل زد تو چشام . نمی تونستم به چشماش نگاه کنم ... یه عالمه حرف توش بود یه جاذبه ی مغناطیسی که منو در خودش فرو  می برد  -چرا؟ چرا با قلب من اینجوری می کنی؟ می دونی که خیلی دوست دارم اما تو حتی به چشم یه عاشق هم بهم نگاه نمی کنی .... تا حالا فکر می کردم منو دوست نداری اما حالا ... – اما حالا ببین کامران ... من عاشقتم .. ببین من بدون تو هیچم من بدون تو حتی نمی تونم زندگی کنم . از اینکه صبحا پاشم اما تورو نبینم دق می کنم .  از اینکه صداتو نشنوم دق می کنم . من عاشقتم ...

 

داشتم داد می زدم . به هق هق افتاده بودم ... تخلیه شده بودم . اما دیگه حرفم و چیزی که تو قلبم بود و داد زدم

-شششششششششششششششششش  .. چرا با داد دختر خوب؟ تو که  می دونی من همیشه با توام چرا نیومدی اینو بهم بگی؟ من تورو دوست دارم     می خوام منو غم خوار خودت بدونی.. .چرا حرفت و ازم پنهون می کنی؟ 30 بار تو این دو ماه بهم زنگ زدی ... رز هر سی بار می خواستی اینارو بگی اما نتونستی ... رز شجاع باش .

 

اشکام بدون اجازه می اومدن همه تنم اشکارا می لرزید .منو کشید تو بقلش یه گرمایی که با ارامش كامل بود منتقل شد به بدنم . با صدای بلند گریه می کردم اونم منو محکم بقل کرده بود. – ششششش . گریه نکن چرا می لرزی؟ گریه نکن ...

 

-کامران ... به ... تو .. خ .. یلی .. بدی کرد... ام ... بب... خشيد... – نمی خوام این حرف و بشنوم . –دوست دارم  فقط منو محکم تو بقلش گرفت .. اینقدر تو بقلش بودم که اروم شدم . بعد که اروم تر شدم سرم و بلند کرد و گفت – دیگه نبینم چشات بارونی بشه ها . –مرسی- قول بده – باشه ... –دوست دوست؟ -نه عاشق عاشق.

دستشو گرفتم و رفتیم تو خونه ... بابام با دیدن چشای من و اینکه دست کامران و محکم گرفته بودم همه چیزو فهمید و مامانم هم همینطور اما چیزی نگفتن . بعد از شام کامران یه خورده موند بعدش رفت ...

 

وقتی کامران رفت و من برگشتم تو ساختمون مامانم با یه لبخندی رضایت خودشو اعلام کرد  . اما بابام چیزی نگفت منم رفتم که بخوابم . صبح با صدای بابام بیدار شدم – رز ... دختر گلم پاشو که دانشگاه دیرت نشه ..

 

پاشدم و بعد یه صبحانه مختصر رفتم دانشگاه ... با عجله خودم  و به کلاس رسوندم که دیدم کسی تو کلاس نیست  به جززززززززززززززززز .... – ارش ...

-سلام رز گل ... خوبی؟ - نه ... و خواستم از در کلاس بیام بیرون که شونم و برگردوند و یه دونه محکم زد تو صورتم – اینو زدم که بدونی تو دانشگاه دست اون شازده رو    نمی گیرن جلو من راه برن .. ملتفتی؟ و منو کوبوند به در و رفت و گریه نمی کردم اما هیچی هم نمی گفتم خون از دهان و بینیم رو  لباسم میریخت ... خودم و به دستشویی رسوندم از شدت درد و ضربه سرم گیج می رفت .. توی اینه که خودم و دیدم وحشت کردم از ان دختر چشم  ابی با گونه های برجسته و پوستی لطيف  و لب و دهان کوچک صورتی نصف باد کرده باقی مانده بود ... اگه من امروز این جوری می رفتم خونه چی کار می کردم .... واییییییی ..کامران و چی کار کنم ؟ ... موبایلم و در اوردم .. باید بهش زنگ میزدم .... بعد از سه تا بوق هومن  برداشت – بفرمایید- سلام هومن – ااا سلام رز خوبی؟ - کامران  هست ...- چیزی شده؟ صدای نگران کامران و شنیدم  که می گفت رزه؟ - یه دقیقه وايستا رز چی شده ؟ - هومن  میشه بیاین دنبالم – کجایی؟ - دانشگاه ... – اره اره ... همونجا باش ... بایییییییی

 

دوباره به ایینه نگاه کردم صورتم به قرمزی می زد ... ایییی.... موهای حالت دار و بلندم و باز کردم . . رفتم تو حیاط 15 دقیقه بعد کامران  زد رو ترمز و با سرعت از ماشین پیاده شد .. هومن  هم پشتش ... کامران اومد جلو –رزززززز خوبی؟ ...

هومن - رز چرا لباست خونیه؟ کامران  – بگو چی شده ... بغضم ترکید و کامران  و بغل کردم .. – خانومی چی شده – قول بده عصبانی نشی- چی؟ -عصبانی ... – اخه چی شده ... سالمی؟ عقب وايستادم . موهام و زدم کنار کامران  از عصبانیت رگای گردنش متورم شد ... اروم دستشو زد به صورتم که جیغم رفت هوا .... هومن  – کی اینجوریت کرده؟ - نمی دونم – دروغ نگو – واسه تو خطرناک هومن  بی خیال – مگه بی کس و کاری اخه تو... کامران  هیچی نگفت دست منو گرفت و کشید طرف ماشین  .... هومن هم دنبال مون اومد . سوار ماشین شد – نمی خواد امروز و  دانشگاه  بمونی ...

 

اینقدر ترسناک شده بود که من هیچی نتونستم بگم بهش .. اولش منو برد دکتر اونم یه سری پماد داد ... بعدش دوباره سوار ماشین شدیم –کامران   تورو خدا نریم خونمونا ... مامانم سکته می کنه .. برگشت – زنگ بزن بگو بهم ماموریت فوری دادن الان کامران  میاد وسایلم و می گیره ... همین کارو کردم ... بعد کامران  رفت وسایلمو گرفت و اومد

 

هومن – خاله اینا چیزی نمیگن؟ - اخه واقعا یه بار اینجوری شده ...

 

کامران  رفت طرف خونه خودشون – کامران نمی خوام زحمت بدم اما یه نگاهی کرد که ساکت شدم ... وقتی رسیدیم خونشون عمو درو باز کزد – سلام ... با چشای گرد شده منو نگاه می کرد –رز... صورتت چی شده؟ - چیزی نیست – بیا تو عمو جون ... خاله  هم با همون حالت همون سوال و ازم پرسید کتی خونه نبود ....

 

هومن  – مامان کامران  و  نیگا ..

 

کامران  از عصبانیت می لرزید ... به هومن  نگاه کردم اروم گفت- رز کار خودته ... از همه عذر خواهی کردم . دستشو گرفتم بردمش تو اتاق. – کامران  اروم باش – چه جوری؟ اخه چه جورییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی امروز صبح یکی به خودش این حق و داده دست رو تو بلند کنه .... الانم که تو به من چیزی نمیگی ... دستشو گرفتم و نشوندم .... –بشین ... میگم همه چیز و از اولم می گم خوبه؟ -پس وايستا رفت از اتاق بیرون بعد اومد کیسه پمادا دستش بود . –بیا .. ازش کیسه رو گرفتم ... – کامران  دستت و بگیرم تو دستم؟ - چرا سردته؟ - اره..دستمو گرفت تو دستاش گرم گرم بود – من و اون6 ماه پیش اشنا شدیم ... اولش دوستی معمولی بود اما بعدش من بهش شک کردم ... اخه رفتارش عوض شده بود ... خودش و عاشق نشون می داد ...    بالا خره با کاراش حرفاش و کادو هاش منو عاشق خودش کرد . کامران من عاشقش شده بودم . وای خدایااااااا ... یه ماه همه چیز خوب بود داشتم زمینه رو       اماده می کردم که به مامان بابام بگم که یهو همه چیز به هم ریخت

 

کامران  پمادارو برداشت شروع کرد به زدنشون به صورتم . –پوستت خشک شده  . خب .... – همه چیز به هم ریخت ... رفتم دانشگاه دیدم با یکی از دخترا داره خیلی عاشقانه راه می ره ... فقط دنبال توجیه بودم .. رفتم جلوش وايستادم دختره با عشوه گفت- خیلی احمقی .... اونم فقط به من می خندید کامران  ... باورم نمی شد این همون ادمیه که به طرف من با عشق اومده .... از اون به بعد خیلی دوست دختر    عوض کرد همه هم بازیچش بودن .... همشم منو مسخره می کرد یا می ترسوند     چون به مامان بابام چیزی نگفتم تا اینکه اون روز تو رو با من دید ... مطمئنم می اد    به تو همه اینارو با 4 تا چیز دیگه میگه حتی لجشم بگیره به مامان بابام هم                   می گه .... امروزم چون من و با تو اون روز دیده بود این بلا رو سر من اورد ...

 

کامران  در پماد و بست و موهامو زد پشت گوشم ...- خواستگاری که هیچی اما خواهشا تا بله برونت خوب شو که عموم اینا می خوان بیان ... – کامران چی میگی؟ - هیچی ... دارم میگم اون که هیچ کاری نمیتونه بکنه ... مامانینا هم امروز زنگ زدن    قرار مدار خواستگاری و گذاشتن ... بعد اخم کرد به صورت من –اگه اون دستی که اینجوریت کرده گیر بیارم

 

 مرسی از نظراتتون

تا اپ بعد بای بای دوووستای گلم

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:2 توسط صبااااااااااااااااااااااااااااا| |